|
|
آب رفتن بودجه |
|
|
مطلب زیر را در وبلاگ لوبیا دیدم. هرچند این وبلاگ قصد بیان مطالب طنز را دارد ولی این مطلب نکتهای جالب دارد که خواندن آن خالی از لطف نیست: گويند روزي شيخنا بر مسلك هدايت خويش تكيه زده بود و مريدان بر گرد او چون شمعي حلقه زده و اصحاب نكتهها از شيخ پرسيدي و شيخ آنان را اشارت فرمودي و اصحاب از نور شيخ بهره بردي . در اين ميان مريدي از مريدان به پاي خاست و از شيخ پرسيد: يا شيخ ، چرا به شهر نرسندی، مگر مواجب نگيرندی؟ شيخ فرمود نمي رسد!!! مريد پرسيد: جانم به فدايت يا شيخ، نمي رسد يا نمي دهند؟؟؟ شيخ به پا خاست و جمع مريدان به خط نمود و مريد مذكور در انتها بگذاشت. گلوله اي از برف بر دست گرفت و از مريد پرسيد: قطر اين برف چون باشد؟ گفت: چنان كه از دست شيخ تا دگري سه هندوانه بزرگ جاي شود. شيخ برف را به مريدان بداد و مريدان دست به دست گردانيدند تا به آخر رسيد. شيخ فرمود: اكنون چون است؟ مريد گفت: به سهولت در مشت دست جاي شود. شيخ فرمود: بودجه نيز چنين است. در اين هنگام وقت بر اصحاب خوش گشت و زاري ها كردند و جامه ها دريدند و نعره ها زدند. |
||
|
2
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 17:46 توسط حمید خادم
|
|
||